خدمات مشاوره و روانشناسي
ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.
جمعه 19 اسفند 1390برچسب:, :: 6:58 ::  نويسنده : اصغري

خدا آنجاست
درجمع عزیزترین‌هایت
خدا
در دستیست که به یاری می‌گیری
در قلبیست که شاد می‌کنی
در لبخندیست که بر لب می‌نشانی
خدا
در بتکده و مسجد نیست
در عطر خوش نان است
در جشن و سروریست که به پا می‌کنی
خدا
سرانجام از من و تو خواهد پرسید:
"آیا زندگی را زندگی کرده‌ای؟

چهار شنبه 26 بهمن 1398برچسب:, :: 7:33 ::  نويسنده : اصغري

تو نیستی

اما من برایت چای می‌ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می‌کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می‌کنم.

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:, :: 19:44 ::  نويسنده : اصغري

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش

پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه

انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور

انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را

شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه

و جار و جنجالاز دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين

يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می‌توان كرد؟..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته

است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه

سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی

كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما

می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای

انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه

داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي

تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به

دست نياورد، اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی

را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را

نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و

بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه

هزار سال زيست!"

پنج شنبه 6 بهمن 1398برچسب:دل نوشته,آرامششعر,عاشقي, :: 6:45 ::  نويسنده : اصغري

یا رب... مرا معبر آرامش کن..

تا آنجا که نفرت هست,

عشق جاری سازم

آنجا که خطا هست

, بخشایش بگسترم....

... ... آنجا که جدایی هست,

, وصل بیافرینم..

آنجا که لغزش ...و دروغ هست,,

حقیقت بیاورم..

آنجا که تردید هست,

ایمان بنا کنم..

آنجا که ظلمت هست,

,نور بتابانم..

آنجا که اندوه هست,,

شادی منتشر کنم.

یک شنبه 2 بهمن 1390برچسب:زندگي را درياب,روانشناسي, :: 18:56 ::  نويسنده : اصغري

این داستانِ یک دکتر است. دکتر داستان ما در حال حاضر در استرالیا زندگی

می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش خواب

آن را هم نمی دیدند. همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست

یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار

را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل

شهر را می خواهیم، زیباترین و خوشگلترین دختر شهر را می خواهیم، دوست

داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می

خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر

 کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی

"موفقیت" بشناسند.

>اما دکتر داستان ما انسان کاملاً متفاوتی بود. او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد. در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند. هنگامی که همکلاسی هایش کل شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند. همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS

 (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت. تمام همکلاسی هایش

بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند

تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت

درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع

به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می

رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را

ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند. اما

دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد،

 کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می

کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می

رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت

رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان

حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچی کرایه کرد، کولر

گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به

سرکار رفت.

>در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند. دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی. دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها

 فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با

نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند.

از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی

استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از

خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند. اما زندگی دکتر اینگونه به

پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از

کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش

بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند.

 لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا

می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به

آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار " معمولی" را انتخاب نمود که

هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در

بیمارستانی مشغول به کار شد. خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش

را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمام کار

به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به

مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر

 روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از

چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به

یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به

کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.

>دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می داردو بچه ها و همسر معمولی او در کنارش هستند. می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگری هم در زندگی وجود دارد. راه

 "اعتدال" و "معمولی" بودن. این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود

دارد. اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با

سرعت می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و در آخر

راه تنها می مانیم، بدون شادی و لذت. کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از

زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

>کاش ما هم "معمولی" باشیم!.

جمعه 1 بهمن 1390برچسب:, :: 22:28 ::  نويسنده : اصغري
صفحه قبل 1 صفحه بعد
پيوندها